تبلیغات
فصل سرد من

فصل سرد من

سرده خیلی هم سرده خودمو نمیتونم گول بزنم.....

روز چهارشنبه 20آبان آبادان رو به مقصد اهواز ترک کردم که به حرکت قطار ساعت 15:30 برسم به قصد عزیمت به تهران.البته به همراهی دوست و بچه همسایمون علیرضا.

قطار با 20 دقیقه تاخیر راه افتاد (چیزی که منو نگران میکنه همیشه اینه که همسفرای خوبی نداشته باشم که خدا رو شکر خوب بودن همسفرام)

به جز من و دوستم یه معلم بازنشتسه که جلوم نشسته بود و سرش دایم تو کتاب بود،یه پسر جوان هم سن وسال خودم بود که طراح نمای کامپوزیت بود ویه پدر و کودک 2سال و 8ماهه با مزه بودن که دقایق آخر به قطار رسیدن.

راس ساعت 6:50 دقیقه به تهران رسیدیم و پس از یه ذره چرخ زدن در ایستگاه راه آهن تهران و سر وسامان دادن بار وبندیلمون حرکت کردیم به سوی خانه دوست عزیز و گرامیم آقا شهرام که با مهمان نوازی گرم خود و خانواده محترمشون مواجه شدیم نا جووووووووووور

عصر پنجشنبه به جشن تولد دوست عزیز و هم استانیم مریم خانوم رفتیم به همراه شهرام خان که جاتون خالی بسیار خوش گذشت .

عصر جمعه هم به تولد دیگر دوست نازنینم به نام آذین رفتیم به همراه شهرام خان.

شنبه بابت انجام یک سری خرید به ناصر خسرو رفتم (نمیدونید چه حالی شدم وقتی صدای اذون ظهر توی کوچه پس کوچه های تنگ و پر فراز و نشیب ناصر خسرو میپیچید به همراه دیدن بارکشای پیر و جوونی که برای در اوردن یه لقمه نون با گاری های خراب و کج وکولشون از اونجا رد میشدن، به هر حال حس غریبی بود)

شب رو در خونه دوست عزیزمون شهرام خان گل وگلاب سر کردیم و صبح یکشنبه به مقصد راه اهن بیرون زدیم از خونه

ساعت 10:30 دقیقه تونستیم برای دوست تازه واردمون رضا بلیط جور کنیم و در اواخر سفرمون با سورپرایز به یاد موندنی مواجه شدیم این که ندا و آذین دوتن از دوستای ماه و دوست داشتنیمون به بدرقمون اومدن که بسیار خجالت زدمون کردن

ساعت 13:30 دقیقه هم به مقصد خرمشهر حرکت کرد قطار که از شانس بد مون این بار همسفرای عتیقه ای به پستمون خورد به هر حااااااااال دوشنبه با کلی تاخیر ساعت 11:30 دقیقه در ایستگاه خرمشهر ما داشتیم وسایلمونو جمع و جور میکردیم و راس ساعت 12 ظهر درومن خونه خودم بودم و در آغوش خانواده عزیزم

با تشکر فراوان از آقا شهرام عزیز و خانواده محترمشون

با تشکر بسیار از مریم دزفولی و هم خونه ایای محترمشون

با تشکر زییییییییییییییاااااااااااااااااااااد از آذین مهربون و خانواده مهربانشون

و دوستان گلم ندا،آرش،مهدی،هادی،حسین،و...

سورپرایز: فصل سرد من این وبلاگ منتقل میشه به بلاگفا به توصیه دوستان   

 


نوشته شده در دوشنبه 25 آبان 1388 ساعت 02:49 ب.ظ توسط هادی دل نوشته ها | |

دارم میرم تهران برای چند روزی با اجازتون و چند مدتی از دستم خلاص میشین

تولد و زندگی دوبارت مبارک مریم دزفولی عزیز

 آذین عزیز تولدت مبارک الهی همیشه به لبات خنده باشه

تولد یاسی عزیز هم مبارک همیشه شاد باشی الهی

و این هم ترانه ای از گروه مورد علاقم متالیکاmetallica براتون انتخاب کردم

اگرمیتوانستم روزهای تلف شده ام را باز گردانم if i could have my wasted days back

آیا ممکن بود که ازآنهادرراه درست استفاده کنم?would i use them to get back on track

سوختن سرنوشت را متوقف میکردمstop to warm at karma,s burning

یا به جلو نگاه کرده،اما پیش میرفتم?or look ahead , but keep on turning

آیا توان آن را دارمdo i have the strength

که بدانم چگونه خواهم رفت؟ to know how i,ll go

آیا در درون خودcan i find it inside

توان رویارویی با انچه راکه نباید بدانم پیدا میکنم؟to deal with what i shouldn,t know

اگر میتوانستم روزهای تلف شده ام را بازگردانمcould i have my wasted dayes back

آیا ممکن بود که از آنه در راه درست استفاده کنم؟would i use them to get back on track

یا با آن زندگی کن یا دروغ بگو you live it or lie it

روش زندگی من روش مرگ مرا تعین خواهد کردmy lifestyle determines my death style

جستجو را ادامه بده،جستجو رت ادامه بدهkeep searching, keep on searching

این جسجو ادامه دارد،این جستجو ادامه داردthis search goes on, this search goes on

عصبانیم تیک تیک تیک تیک تیکfrantic tick tick tick tick tick

عصبانیم تیک تیک تیک تیک تیکfrantic tick tick tick tick tick

البته کامل ننوشتمش قسمتای بعدشو بعد از سفرم مینویسم


نوشته شده در سه شنبه 19 آبان 1388 ساعت 07:43 ق.ظ توسط هادی دل نوشته ها | |

درووووووووووووووووود

پیشکش به همه زنان و دختران ایران زمین

                            و

                  روح برادر مرحومم امیر

اسم دخترم هشت مرغه

تاریخ تولدش 1/8/88

محل تولدش آبادان

و این تابلو به مناسبت 8/8/88 هستش که جاودانه باشه


نوشته شده در جمعه 8 آبان 1388 ساعت 06:35 ب.ظ توسط هادی دل نوشته ها | |

این روزایی که دارن همینطور میگذرن برای من یکی ؛روزای خاصی هستن ، دوستایی که منو بیشتر میشناسن خبر دارن از وجود روزی به نام 8/8/88که من خیلی برنامه ها داشتم براش و دارم

این روز از دورا دور قرار بود به روزی برای تغییر مثبت و دگرگونی در زندگی من بدل شه که متاسفانه از اونجایی که آدم به هم ریخته و شلخته ای هستم بعضی مواقع الان 13 روز مونده به اون تاریخ به چه کنم چه کنم افتادم

هی به خودم میگم نکنه بیاد و بگذره و من......... نه نه اصلا نمیتونم حتی فکرشو کنم که از دستش بدم و نمیخوام که همچین اتفاقی برام بیافته چون اون موقع عالم وآدم جمع شن نمیتونن دیگه درستم کنن

یه اضطراب خاصیه یه دل نگرونی که همشم بد نیستااااااا ولی خب دیگه گاهی آدم رو دیوونه میکنه واسه همینم هست که شاید یه 4یا5روزی هست که اومدم خونه پیش خونوادم که به آرامش برسم و دوستامو تنها گذاشتم

از دوستان عزیزی که تو این چند مدت منو تحملم کردن و بدخلقیامو ندید گرفتن و راهنماییم کردن بی نهایت تشکر میکنم (انگار پریود شدم تو این چند مدته اونم از نوع شدیدشمث کسی که اولین بارشه )

خودمو تو یه تنهایی خاصی که اولین باره تجربش میکنم حس میکنم و الان به این نتیجه رسیدم که خودم باید به داد خودم برسم و دیگه دست دست کردنو برای همیشه بذارم کنااااااااااااار

امروز رفتم بوم گرفتم واسه یه نقاشی که خیلی وقت بود تو سرم ولی طرح مناسب براش گیر نماوردم تو ذهنم اماااااا آخرش تو این روزا پیداش کردم و میخوام بکشمش و ای کاش همونی شه که میخوام باید تمام سعیمو کنم

و حالااااااااااااااااا شمارش معکوس رو شروع میکنیم از عددی که بسیار دوست میدارم                    پیش به سوی 8/8/88                 


نوشته شده در شنبه 25 مهر 1388 ساعت 12:52 ب.ظ توسط هادی دلنوشته ها | |

سلاااااااااااام به همه ی دوستان

چند مدت نبودم یه ده روزی شد مسافرتم

جای همتون خالی رفتم ارومیه عروسی خواهر دوست گرامی و عزیزم ندا خانوم که از همین اول برای نسا خانوم و آقا پیمان ارزوی خوشبختی و سعادت میکنم

از اینا مهمتر اینکه دوستای زیادی پیدا کردم و از اون هم مهمتر فرصت شد که از نزدیک با دوستای اینترنتی از نزدیک ملاقات داشته باشم مث مریم باجی مهربونم،آقا شهرام گل وگلاب،اقا محسن نازنین و یک تشکر ویژه هم باید داشته باشم از ندای مهربونم که همه ی ما رو زیر یه سقف جمع کرد

از آرش عزیز و هم فکرم،آذین نازنین،صونای مهربون،مریم هم استانیم،آقا مهدی باوقار،فاروق خان دکترمون،زکی جان عزیز،مینا خانم گرامی بسیار تشکر میکنم بابت تحمل کردن این بنده ی ناچیزومی خوام بگم که خیلی چیزا از همتون یاد گرفتم و از آشنایی با شما بسیاااار خرسند و مسرور هستم

از خانواده ی گرانقدر ندا جان به خصوص برادربسیار محترم و صبورش و همچنین خانومشون و کوچولوی دوست داشتنی شون اردوان و پسرای فامیل بهمن خان،آقارضا،نیماجان وآقاهادی هم اسم خودم کمال سپاس رو دارم که نهایت مهمان نوازی وحتی بیش از اون هم در حق ما دوستان روا داشتن

بعد از اون هم به همراه دوستان به خوی یورش بردیم (البته من برای شناسایی مواضع استراتژیک شهرخوی یک روز قبل از سفر به ارومیه سفری داشتم به انجاااا) که با مهمان نوازی خانواده مریم باجی مواجه شدیم که همین عمل باعث شد که دست به تخریب کلی این شهر زیبا و جمع وجور دوست داشتنی نزنیم

خلاصه جای همتون خالی              

بسیار خوش گذشت و بسیار از دوستان محترم آموختیم و همینطور عکاسی و فیلمبرداری نمودیمکه دیگه آخرای سفر نزدیک بود دوربینم تو سرم خورد بشه


نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر 1388 ساعت 01:53 ب.ظ توسط هادی دلنوشته ها | |

خیلی به هم ریختم ........... 

  همین دیروز یه متن قشنگو تو یکی از سایتهای معروف خوندم که خیلی هم قشنگ بود حداقل چند لحظه به تفکر وادارت میکرد

متنو از اون سایت کپی کردم تو وب خودمچون میخواستم معدود بازدید کنندگان وبم که بیشتر از دوستای خودمن حتا برا یه لحظه به اون چیزی که اعتقاد دارن حالا چه درست چه ....  حسابی فکر کنن 

اون متن درباره به چالش کشیدن دین و دینداری و یه جاش هم یه گوشه نظری به خدا داشت والا هیچگونه توهینی نبودش چون یه سری جملات از اندیشمندان،نویسندگان و ضرب المثلهای ملل دنیا بودش و حداقل خوبی که داشت این بود اگه آدم ایمان داشت اگر درون خودش جوابی برای این حرفها پیدا میکرد و ایمانش قویتر میشد اماااااااااااااااااااا

حالا غرض ار این همه توضیح این بود که از دیروز تا حالا اینقدر دوستام،خونوادم و حتا خودم اینقدر بهم تشر زدن که بابا این متنتو پاک کن که به یه سری از آدما بر میخوره نه اصلا در وبتو تخته میکنن و............

یعنی ایمان مردم اینقدر ضعیفه که با یه متن ممکنه اونو از دست بدن؟ خب نمیخوام باشه چنین ایمانی.....

اصلا میدونین چیه؟ یه سری چیزا هست که ما تو گنجه دلمون گذاشتیمو اصلا فکر جلا دادن بهشون نیستیم و انگاری بعد از چند مدت زنگار میبنده دوروبرشون و یه ظاهر خیلی زشتی پیدا میکنه حالا یکی هم بخواد اون زنگارا رو از دور بر دلشون پاک کنه بهشون بر میخوره انگاری همون شکلی عادت دارن که ببینن اونو

خیلی مشوش افکارم و بسیار ناراحت نمیدونم منظورمو رسوندم بهتون یا نه؟ ولی بهم حق بدین که اینقدر عصبانی باشم 


نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور 1388 ساعت 09:18 ب.ظ توسط هادی دلنوشته ها | |

 

 

 استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند
.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود
.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 


 
 


 


نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور 1388 ساعت 09:37 ب.ظ توسط هادی دلنوشته ها | |